پورتال حقوقی متین فر

تارنمای رسمی محمدرضا متین فر : کارشناس ارشد حقوق خصوصی ، مشاور ، پژوهشگر و تحلیلگر مسائل حقوقی

سلسله گزارش های زندان
می خواهم دخترم خوشبخت شود
 
آشنایی من با آن پسر در راه مدرسه صورت گرفت، درس را کنار گذاشتم و از سوم راهنمایی بالاتر نرفتم. پدرم دو بچه تازه به دنیا آمده اش را خیلی دوست داشت.
 جانش را برایشان تقدیم می کرد ولی من و خواهرها و برادران تنی ام را خیلی کتک می زد. البته من بیشتر کتک می خوردم. هر وقت دهانم را باز می کردم تا حرفی بزنم، دست رویم بلند می کرد. بالاخره با همان پسری که فکر می کردم مرد رویاهایم است، ازدواج کردم، او در یک شرکت خصوصی، کار می کرد. مدت کوتاهی بعد از ازدواج، چهره واقعی اش را دیدم. او معتاد شده بود.
اینها حرفهای زنی به نام دل آرام است. او تقریباً هیچ جای سالمی روی دستها، گردن و بازوهایش ندارد. خودزنی های عمیق، آثار ناراحتی های عصبی و نیز نرسیدن مواد است. خود را دل آرام معرفی می کند. آن قدر سابقه دارد که حسابش از دستش بیرون رفته و می گوید: تو حساب کن 5تا!
می گویم: ولی به نظرم بیشتر است! او می گوید: چند سال بیشتر، دیگه بالاتر نیست... 13سابقه دارم... حدوداً... یادم نیست...
 چند سال داری؟
29سال.
از خانواده ات بگو، چرا به اینجا رسیدی؟
دل آرام آهی می کشد و
می گوید: من جان می دهم برای یک داستان پر سوز و گداز، همیشه هم مصاحبه های شما را می خوانم، خیلی وقتها فکر می کنم فقط من بدبخت ترین آدم روی زمین نیستم، آدمهای زیادی همدرد من هستند...
11 ساله بودم که مادرم طلاق گرفت. پدرم مرد بداخلاقی است. مادرم را کتک می زد. حالا پدرم. خیلی پیر شده، وقتی دوباره زن گرفت، حدود 70سال داشت و زنش 45ساله بود. من سه برادر و هفت خواهر دارم که یک خواهر و دو برادرم ناتنی هستند و در ازدواج دوم پدرم به دنیا آمده اند. من فکر می کنم همان قدر که خودم در بدبختی هایم مقصر بودم، خانواده ام هم مقصر بوده اند.
ازدواج کرده ای؟
بله، در 16سالگی ازدواج کردم و دو سال بعد طلاق گرفتم. دخترم دو ماهه بود.
چرا طلاق گرفتی؟ ازدواجت اجباری بو د؟
من و شوهرم دو سال با هم آشنا بودیم. بعد از طلاق مادرم، اوضاع خانه، ازدواج دوباره پدرم و آشنایی من با آن پسر در راه مدرسه مشکلاتم را دو چندان کرد، درس را کنار گذاشتم و از سوم راهنمایی بالاتر نرفتم. پدرم دو بچه تازه به دنیا آمده اش را خیلی دوست داشت. جانش را برایشان تقدیم می کرد ولی من و خواهرها و برادران
تنی ام را خیلی کتک می زد. البته من بیشتر کتک
می خوردم. هر وقت دهانم را باز می کردم تا حرفی بزنم، دست رویم بلند می کرد. من بچه سوم هستم.
بالاخره با همان پسری که فکر می کردم مرد رویاهایم است، ازدواج کردم، او در یک شرکت خصوصی، کار
می کرد. مدت کوتاهی بعد از ازدواج، چهره واقعی اش را دیدم. او معتاد شده بود. علاوه بر مصرف کراک، مشروب می خورد و با زنان دیگر رابطه داشت. مثل پدرم مرا کتک می زد.
شش ماهه باردار بودم که کتک سختی از شوهرم خوردم و زنده ماندن بچه ام فقط یک معجزه بود. دو ماه بعد از به دنیا آمدنش طلاق گرفتم. دادگاه، حضانت بچه را به خودم داد، چون شوهرم معتاد بود و توانایی مالی هم برای بزرگ کردن دخترم نداشت. خودم دخترم هستی را بزرگ کردم.
با این همه سابقه، وقتی هم برای هستی داشتی؟
سعی می کردم برایش امکانات مالی خوبی فراهم کنم!
با موادفروشی؟!!
چاره دیگری نداشتم. بعد از طلاق، تنها زندگی
می کردم.
منزلت کجا بود؟
نظام آباد تهران، حوالی خانه پدرم.
خانواده ات هم اهل خلاف هستند؟
نه، نخاله آنان من هستم.
از خلافهایت اطلاع دارند؟
دیگر برایم مهم نیست! آنان هیچ وقت مرا دوست نداشتند. من هم دیگر ارتباطی با
خانواده ام ندارم.
چرا؟
چون مرا تنها گذاشتند. البته خودم بی تقصیر نیستم... به نصایح پدرم که می گفت این کارها را نکن، گوش
نمی کردم و وقتی خودم جایی را اجاره کردم تا با دخترم زندگی کنم، هیچ کدام مانع نشدند. انگار خوشحال هم بودند که از شرّ من خلاص می شوند... همیشه از خانواده ام متنفر هستم و بود و نبودشان برایم فرقی نمی کند.
اولین بار در چند سالگی به زندان رفتی؟
اولین بار کمی بعد از طلاق و جداشدنم از خانواده ام بود. به همراه یکی از دوستانم، پسری را که مزاحممان بود، کتک زدیم. حالش را گرفتیم و به خاطر همان حال گرفتن، چهار ماه رفتم زندان و آب خنک خوردم! دوستم از خودم کوچکتر بود و خیلی ترسو، من همه تقصیرها را گردن گرفتم. البته آن پسر ادعا کرده بود ما قصد سرقت ماشینش را داشتیم!
بقیه سوابقت برای چه بود؟
رابطه، مواد، اعتیاد، شرارت...
این بار برای چه آمدی؟
موادفروشی.
چه مقدار مواد همراه داشتی؟
5گرم شیشه.
چه مدت است که زندانی هستی؟
چهار روز پیش آمدم.
چه شد که خودت هم معتاد شدی؟
با یک نامرد در خیابان آشنا شدم. گفتم شوهرم مرده و تنها زندگی می کنم! او هم مرا به
خانه اش برد. گفت اگر بسته های موادمخدر را به مشتریهایش برسانم پول خوبی به من خواهد داد.
چرا با آن که از همسرت به خاطر اعتیاد جدا شده بودی، به سراغ موادمخدر و فروش آن رفتی؟!
اولش که معتاد شدنم یک اشتباه بزرگ بود و بعد کاری بلد نبودم. برای خرج زندگی خودم و دخترم، مجبور به مواد فروشی شدم.
هزاران کار شرافتمندانه حلال وجود دارد! چرا موادفروشی؟
دل آرام فقط سر تکان می دهد. جوابی ندارد!
خودت چگونه معتاد شدی؟
گاهی سرم خیلی درد می کرد. همان نامرد گفت تو هم بیا از این شیشه بکش، از هر قرصی بهتر است! از همان اولین پک احساس خوبی داشتم و به تدریج معتاد شدم و دیدم آن احساس خوب، فقط برای معتاد کردن بود.
دخترت هستی کجاست؟
پیش دوستم رکسانا.
به او اطمینان داری؟
بله، ده سال است که او را می شناسم. از تمام اسرار زندگی همدیگر خبر داریم.
متأهل است؟
بله ولی شوهرش را زیاد
ندیده ام. من بیشتر وقتهایی به خانه رکسانا می رفتم که شوهرش در خانه نبود. دلم نمی خواست نگاه سنگین دیگران را به خاطر خلافها و ولگردیهایم احساس کنم . رکسانا زندگی خوبی دارد.
نمی خواهم به خاطر رفت و آمد با یک زن خلافکار، با شوهرش اختلاف پیدا کند. اگر آزاد شوم، هستی را با خود می برم.
هستی چند سال دارد؟
دوازده سال.
به آینده او توجهی داری؟
باز دل آرام فقط سری تکان می دهد...
برداشت آخر:
این زن، بچه طلاق است. او همیشه شاهد اختلافات پدر و مادر بوده، پدر برای همسرش شخصیتی قائل نبود. کتکش
می زد. به همین خاطر وقتی ازدواج کرد و همسرش او را کتک می زد به یاد زورگویی های پدرش
می افتاد. از آنجا که او توسط پدر کتک می خورد فکر
می کرد کتک خوردن از شوهرش عادی است و به همین دلیل احساس حقارت می کرد . فکر
نمی کرد زن بتواند بعد از طلاق روی پای خود بایستد و کار شرافتمندانه کند. با این تصور، به سراغ خلاف رفت و به نصایح پدری که او را به عنوان پدر قبول نداشت، توجهی نکر د!
اکنون با سوابق متعدد، زندگی با مردان فاسد و نشستن پای منقل اعتیاد، دخترش را قربانی کرده و او نمی تواند آینده خوبی داشته باشد. با وجود مادری مانند دل آرام، شاید او را هم در میان بزهکاران فردا ببینیم 
 
روزنامه حمایت
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۸ توسط محمدرضا متین فر