محمدرضا متین فر
 
وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه
جایگاه حقوقی زن در خانواده
بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

 

ديدگاههاي متنوع در مورد زن

ديد گاههاي مختلف نسبت به زن وخانواده, بصورت يک طيف بين دو قطب مرد سالارانه مطلق وفمينيستي مطلق قرار دارد.

ـ قطب مرد سالارانه مطلق: در اين قطب زن اصولاً اصالت فردي ندارد وبه هيچوجه شريک وهم وزن مرد نيست. اوازمنظر توانايي هاي انساني وعمد تاً ادراک واشعار ضعيف مي باشد ولذا اختيار وصلاحيت تصميم گيري حتي در کارهاي خود را ندارد. کاربرد عمده او کارکرد جنسي اوست که مقارن با آن نسل مرد را نيزابقاء مي کند. همين کارکرد اوست که مي تواند زن ناتوان را به مرد توانمند پيوند دهد تا بدين وسيله قدرت حيات يابد. مرد ازطريق اوشهوت خود را اطفا مي کند ودرعوض براي حفظ بقاي اين موجود  سودمند, خوراک وپوشاک ومايحتاج اوليه اورا تأمين مي نمايد همچنانکه براي بقاي منافع گاو و گوسفندهاي خود بقاي حيات آنها را به عهده مي گيرد. بدين ترتيب زن يک موجود تابع ودر تملک مرد وبازيچه شهوت اوست وبدون آنکه خود نياز جنسي يا ميل جنسي داشته باشد، هر از چند گاهي نيازها وابتکارات جنسي مرد را تحمل مي نمايد. او به مثابه يک عروسک است. خاصيت عروسک آن است که موجودي زيبا اما بازيچه وبي جان وبي اراده و منفعل مي باشد. با عبارتي صريح تر زن توالت وفاضلاب مرد است که مرد هر از چند گاهي آب زايد خود را در شکم او خالي مي نمايد. او به هيچوجه همسنگ مرد نيست و مرد با او نه بصورت شريک خود بلکه بصورت دارايي خود رفتار مي نمايد. او حق طلاق ندارد وبايد تا زمانيکه مرد مي خواهد در تملک مرد باقي بماند. او منحصر به مرد خود است وحق چند همسري ندارد در حاليکه مرد مي تواند همسران متعددي اختيار نمايد. او موجودي است که به علل ضعفهاي وجودي خود نمي تواند بطور فعال ومستقل به قلل سعادت دست يازد و براي آنکه توانمند  شود بايد در مقابل مردي خاکسار و برده شود تا توانايي لازم را به يمن امکانات او تحصيل نمايد.

ـ قطب فمينيستي مطلق : در اين قطب زن ومرد هردو انسانند با تواناييهاي مشابه وحقوق همسان وهر دو اصالت فردي دارند وهيچيک انسان درجه دوم نيستند. استقلال هر دو پذيرفته شده وهر کدام در حقوق خود صلاحيت تشخيص وتصميم گيري دارند. نقطه اتصال زن ومرد به يکديگر نيازهاي مشترک آنها از جمله نيازهاي عاطفي- جنسي مي باشد. از آنجا كه هر دو نيازهاي مشابه عاطفي ـ جنسي دارند, به هم ميل مي كنند وبا هم همزيستي مي نمايند بدون آنكه سربار يكديگر باشند واستقلال يااصالت فردي ديگري را كتمان نمايند. در اين قطب نياز جنسي زن فرض است و او انواع ابتكارات ونشاطهاي جنسي دارد و همگام با مرد لذت جنسي مي برد. ارتباط جنسي يك ارتباط دوطرفه و به نفع هر دوست كه بار فشار جنسي هر دو را تخليه مي كند و هر دو را آرام مي سازد. در اين قطب زن در تملك ودر اختيار مرد نيست و لذا زن همچون هر انسان ديگر, مسئول هزينه هاي مختص به خود است. او يك موجود فعال ونه منفعل است و همچون مرد تمام ابعاد انساني از جمله علمي, اقتصادي, اجتماعي, فرهنگي وتوانايي هاي فردي را داراست والبته بعد جنسي او نيز مورد غفلت نيست و در جاي خود جاذبه هاي جنسي او نيز محترم است همچنانكه جاذبه هاي جنسي مرد و اندام مردانه قابل انكار نيست. در اين قطب زن شريك وهمسطح مرد است وبا او سنگ برابري مي زند. هويت او مستقل از مرد قابل تعريف است و او همچون مرد قائم به ذات است. او هم ظرفيت وصلاحيت وهم حق واختيار دارد همچون مرد درباره منفعت بار نبودن تداوم ازدواج وطلاق تصميم بگيرد. بعلاوه زن و مرد هر دو موظفند تا زمان بقاي زندگي مشترك به هم وفادار بمانند و هر دو از نظر جنسي به هم منحصر شوند. بدين ترتيب زن مستقل از مرد تواناييهاي انساني خود را داراست و به هيچوجه ازدواج را آلتي براي نيل به موفقيتهاي انساني از طريق« پل مرد» نمي داند.

 

بايد توجه داشت که عملاً در هيچ کدام از جوامع، ديدگاههاي مطلق فوق وجود ندارد واينها تنها دو قطب يک طيف ومحدوده اند که واقعيت جوامع در قلمرو اين محدوده اند. نيز قطب زن سالارانه مطلق نيز متصور است که چون محدوده متعلق به آن واقعيت عيني چشمگيرندارد، نيازمند طرح نيست.

ـ ديدگاه متعارف: از آنجا که عرف يک ماهيت طيفي دارد ونه قطعي، نمي توان آنرا بعنوان يک ديدگاه در نظر گرفت. بخصوص عرف وفرهنگ در ايران که کشوري ايدئولوژيک خواهان مدرنيسم است بسته به اقوام, اقشار, اصناف ونسلهاي مختلف آن تنوع زيادي دارد که محدوده وسيعي را تحت پوشش قرار مي دهد. اين گستردگي طيفي فرهنگي، در مورد زن و ازدواج نيز بعنوان يکي از زمينه هاي اجتماعي کشور صادق است. با اين وجود اگر از مطلق گرايي بپرهيزيم وبه ميانگين آماري موضوع متوجه شويم مي توانيم مبنايي به دست آوريم ودر آن اختلاط بعضاً ناهمگون دو قطب مطلق فوق الذکر را با درجات مختلف تشخيص دهيم.در سطح ميانگين عرفي، حقوق ووظايفي که زن ومرد در خانواده ودر قبال هم دارند از جنبه هاي مختلف است و غالباً مطابق با ماهيت خصوصيات فرهنگي,  مرز ميان حقوق واخلاق در آن مشخص نيست.

از نظر اقتصادي، زن جز آنکه در ابتداي ازدواج جهيزيه اش را متقبل مي شود تقريباً بدون مسئوليت است. ريشه هاي اقتصادي خانواده در دست مرد است وعلاوه بر اينکه مهريه زن را بر ذمه مي گيرد، هزينه هاي خانواده را هم بر عهده دارد. بخش عمده اين هزينه ها عبارتند از:هزينه مايحتاج اوليه(مسکن, خوراک, پوشاک, بهداشت), هزينه هاي رفاهي(منابع انرژي, اثاثيه تسهيلاتي, وسيله نقليه), هزينه هاي فرهنگي وارتباطاتي(کتاب, راديووتلويزيون, تلفن), هزينه هاي اجتماعي(مراسم, هدايا, کادو, سوغات), وهزينه هاي تجملاتي (زينت آلات وجواهرات, لوازم آرايشي, اثاثيه لوکس).

از نظر معاش وتقسيم کار در خانه، عمدتاً تفکيک ميان کارهاي داخل وخارج خانه مطرح است. زن که وظيفه خانه داري را بر دوش دارد, بعنوان مدير خانه عمل مي کند وموظف است وسايل آسايش مرد وفرزندان را در خانه فراهم آورد. مرد، وظيفه ياري رساني جز در موارد جابجايي اشياء سنگين را ندارد. در عوض تهيه وتدارک مايحتاج و لوازم خانه از بازار بعهده مرد است. او مسئول ارتباط خانواده با دنياي خارج است وتلاشها وکنشهاي اودر دنياي خارج بصورت درآمد مالي و لوازم ومايحتاج زندگي جلوه مي کند كه به خانواده تزريق مي شود. او همچنين بايد پيگيريهاي اداري, حقوقي, قانوني, مالياتي, مصارف هزينه اي وجز آن را در خارج خانه انجام دهد.

از نظر تعليم وتربيت، جاي بسي شگفتي است که مسئوليت حساس تربيت فرزند وظيفه زن تلقي مي شود. او بچه ها را مي زايد, شير مي دهد وبزرگ مي کند وبخصوص تا وقتي کم سال هستند مراقبت آنها را بر عهده مي گيرد. نقش مرد در اين ميان فرعي است وبه عنوان تأمين کننده حيات مادي فرزندان واحياناًاعمال محدوديت وتصميم گيري براي آنها در نظر گرفته مي شود. جنبه تربيتي ساختار خانواده که اززاويه اي اساسي ترين محور آن محسوب مي شود, سطحي ودر حاشيه مد نظر قرار مي گيرد وکمتر تواناييها واستعدادهاي فرزندان, مورد نظر وتلاش براي در اختيارنهادن زمام امور فرزندان به خود آنهاو مستقل پروري نقطه توجه مي شود.

از نظر حقوق اجتماعي، حق چند همسري وطلاق موجود در قطب مرد سالارانه مقبوح وتجويز حق طلاق مشروط براي زن، تمايل به سمت قطب فمينيستي است و انعکاس آن در قوانين خانواده وشرايط ازدواج مشهود است. نيز اطاعت وفرمانبري زن از شوهر که در قطب مرد سالارانه از اصول است مورد حمله مي باشد و زنان داعيه برابري در حقوق انساني خود با مردان دارند.

از نظر جنسي، آثار سرد مزاجي در زنان بارز ورگه هايي از پندار تن فروشي وعدم پذيرش نياز جنسي زن مشهود است. بعلاوه تفکر تصاحب زن وتصور ضعف او از جنبه هاي مختلف انساني در مردان قوي مي باشدوتا آنجا که خصوصيت تن پروري زنان را ارضاء مي کند از جمله عزيز دردانه شدن, مورد توجه وعطوفت قرار گرفتن, تحت الحمايه شدن، ملجأ مطيع يافتن و جز آن از سوي خود زنان نيز پذيرفته است اما هر آنچه موقعيت آنها را متزلزل مي سازد از جمله فرمانبري, سلب تصميم گيري, همسطح مردان نبودن, الزام به خانه نشيني وغيره در نظرآنها ناسزايي نابخشودني  خواهد بود.

ـ ديدگاه شرع اسلام : از نظر اسلام شيعي دو نوع ازدواج با زن آزاد(غير کنيز) وجود دارد و حقوق و وظايف زن ومرد نيز در اين دو نوع ازدواج متفاوت است.

ازدواج دائم: در ازدواج دائم، زن دو وظيفه عمده دارد: تحصين وتمکين. بجز آن وظيفه خانه داري, تاُمين معاش, تهيه جهيزيه و امثال آنرا ندارد وبعلاوه در صورت وجود فرزند, وظيفه شير دادن, مراقبت, وتربيت او را نيز بر عهده نخواهد داشت. در مقابل اينها مرد نيز دو وظيفه عمده بر عهده دارد: پرداخت مهريه وپرداخت نفقه. بجز آن متقبل هزينه هاي واقعي زندگي خارج از حد نفقه نيست. توضيح اينکه فاصله حد نفقه وهزينه هاي واقعي زندگي از نظر تنوع, کميت وکيفيت چشمگير است. از نظر تنوع، نفقه زير مجموعه اي از هزينه هاي مايحتاج اوليه است وساير هزينه ها را شامل نمي شود. از نظر کميت، تعدد خوراک وپوشاک در نفقه محدود است واز نظر کيفيت، مرغوبيت خوراک وپوشاک ومسکن حد بالايي ندارد. پس از تولد فرزند، هزينه ها وحضانت او نيز بر عهده مرد است. با اين وجود آنچه ظاهر است اينکه اختيار بچه دار شدن حق مرد است وزن نمي تواند بدون رضايت شوهر از آبستني پيشگيري نمايد در صورتيکه مرد مي تواند خواست زن را براي بچه دار شدن نديده بگيرد.

ازدواج موقت: اين ازدواج ازنظر حقوق و وظايف مرد وزن مشابه ازدواج دائم است جز آنکه وظيفه تمکين را از زن و وظيفه پرداخت نفقه را از مرد محذوف مي دارد.

از نظر جنسي, در هر دو نوع ازدواج نياز جنسي زن به همراه نياز جنسي مرد معتبر است وهر دو در قبال هم از نظر جنسي حق و وظيفه دارند.

 

شناخت نيازها وتواناييهاي زن
از تمام اين مضامين، آنچه واضح است اينکه نمي توان در مورد حقوق زن ونقش او در خانواده بدون شناخت او اظهار نظر کرد. موضوعي که قرنهاي متمادي منازعات فراواني را به همراه داشته است.

ـ جنس فرعي: شک در انسان بودن زن که اکنون مضحك بنظر ميرسد, ساليان سال مورد بحث وبررسي ونقد بود. جاي تعجب است که نيم قرن پيش در فرانسه موقع ختم جلسه کنفرانسي در مورد هويت زن، نتيجه آنرا چنين اعلام کردند: زن انسان است! با اين وجود در هيچ جامعه اي از عصر حاضر زن نقش انساني خود را بطور کامل احراز نکرده است. او با شدت وضعف, همواره بعنوان يک انسان درجه دوم مورد پذ يرش قرار گرفته است والقاب جنس دوم, جنس ضعيف وجنس فرعي را بر خود پذيرفته است. او در اکثر موارد از ديدگاه مردان تعريف شده است ولذا کارکردهايي از او که مورد توجه مردان بوده - جذابيت جنسي وفرزند آوري - اورا بخود وبه ديگران معرفي کرده است. او کمتر به عنوان انساني ديده شده است که فقط از نظر بعد جنسي، زنانگي دارد همچنانکه مرد انساني است که از نظر بعد جنسي مذکر است. بعد جنسي زن بقدري وزن واهميت يافته که ساير ابعاد وجودي وتواناييهاي انساني او را تحت سيطره خود گرفته است .

ـ تواناييهاي جسمي_رواني: بنظر نمي رسد کسي منکر تفاوت در تواناييهاي زن و مرد باشد اما  بايد در اين ميان به چند موضوع, توجه کافي مبذول داشت تا نتايج نادرست به بار نياورد. اول آنکه تفاوت در توانايي های زن ومرد لزوماً ذاتي نيست بلکه مي تواند اکتسابي وتربيتي باشد كه در اثر پذيرش خصوصيات مردانگي وزنانگي از سوي اجتماع وفرهنگ عمومي به مرد و زن منتقل مي شود؛ دوم  آنکه تفاوت در توانايي  به معني ضعف وقوت آن توانايي است نه فقدان آن توانايي. سوم آنکه تفاوت در توانايي مبتني بر آمار و کثرت است نه مطلق وصادق در مورد تمام زنان يا تمام مردان. وبالاخره چهارم آنکه تفاوت در توانايي  متعلق به تمام انسانهاست نه فقط منحصر به مرد وزن و گروه مردان يا گروه زنان در ميان خود انواع تفاوتها را دارند.با اين توضيحات مي توان تفاوت در انواع تواناييهاي زن ومرد را بررسي کرد.

مردها عموماً از نظر نيروي بدني, قدرت بينايي, فعاليتهاي سنگين وتجسم فضايي از زنان قوي ترند اما زنان در حس شنوايي و لامسه وبويايي, حافظه سيالي کلامي, فعاليتهاي دقيق وظريف دستي وفعاليتهاي تکراري ازمردان پيش ترند. علاوه بر اينها يکي از تواناييهاي مهم انسان قدرت تصميم گيري است که در زن و مرد قابل بررسي مي باشد. طبيعتاً هر دو جنس قدرت تصميميم گيري دارند اما موٌلفه ها ي موثر در تصميم گيري مربوط به مسائل انساني در زن و مرد ارزش واهميت متفاوتي دارند. مردان بيشتر جنبه هاي حقوقي ومنطقي مسئله و زنان بيشتر جنبه هاي اخلاقي مسئله را در تصميم گيري دخالت مي دهند .

ـ تواناييهاي اقتصادي: طرق دستيابي به توانمندي اقتصادي وکسب درآمد متنوع است. در علم اقتصاد آنرا به دو بخش عمده سرمايه ونيروي کار تقسيم مي نمايند. سرمايه بخودي خود منبع درآمد است ومي تواند در تجارت, شرکتهاي مضاربه اي, اوراق بورس بهادار, سهام وامثال آن بکار گرفته شود. از طرفي درآمد حاصل از نيروي کار انواع مختلفي دارد. تعدادي از آنها قراردادي دو طرفه مبني بر دريافت ميزان معيني مبلغ مالي در قبال به نتيجه رساندن وظيفه يا تعهدي خاص غالباً در مهلتي مقرر مي باشند. از جمله اين مشاغل مي توان ترجمه متون انگليسي، تايپ متون، نقشه کشي، طراحي نرم افزار، طراحي گرافيکي، سفارشات خياطي، تأليف کتاب، طراحي مهندسي، وبسياري ديگراز مشاغل را نام برد. بعضي ديگر بصورت دريافت دستمزد بر اساس ساعت کاري مي باشند. اين نوع قرارداد در جامعه رو به فزوني است ودبيري نمونه اي از کار پاره وقت است. نيز استفاده از نيروي کار بصورت استخدام, وکار بصورت مداوم روزانه نوع ديگر بکارگيري نيروي کاري است. توانايي زنان در تمام اين شيوه ها فراخور امکانات موجود مجرب است.

ـ تواناييهاي جنسي: يکي از بزرگترين کشفهاي قرن بيستم ميلادي که جهان غرب رامتحول ساخت، شناخت وتکريم غريزه جنسي زن و مرد است. اين به نوبه خود لجام نياز ولذت جنسي زنان را از هم گسيخت. تحريکات جنسي که ماهيت حسي ـ جسمي دارند، در مردان بيشتر حسي ودر زنان بطور عمده جسمي مي باشند. تحريکات حسي از طريق حواس پنجگانه وتخيل به وقوع مي پيوندند در صورتيکه تحريکات جسمي ناشي از تحريک مستقيم اعصاب جنسي واقع در زير پوست بخصوص در نواحي جنسي مي باشند. منابع عصبي لذت بخش زن که در موقع بلوغ حساس مي شوند، در اکثر نقاط بدن زن موجودند وبقدري گسترده اند که بتدريج پس از سپري شدن بحران بلوغ تمايز آنها از احساسهاي عادي براي زن دشوار مي شود با اين وجود تحريک پذيري نوک سينه ها وعناصر ناحيه جنسي همچنان متمايز وحساس باقي مي ماند. زن، لذت جنسي را بطور عمده از دو منشاُ احساس مي کند: يک منشاُ که از نظر ساختار آناتومي و اعصاب شبيه عضو جنسي مرد است ولذت نوع کليتورال را توليد مي کند وديگري مستقر در مجراي تناسلي که سرچشمه لذت نوع واژينال است ودر اکثر زنان از لذت کليتورال شديد تر و عميق تر است.

به همراه نيازهاي جنسي نبايد نيازهاي عاطفي را از نظر دور داشت. اين دو روي هم بر هم کنش دارند وهمديگر را تقويت مي نمايند. احساسهاي جنسي، اگرچه يک پديده فيزيولوژيک، مستقل از پندار وعاطفه است اما تفسير خوشايند يا ناخوشايند بودن آنها به عوامل روحي شخص بستگي دارد. بخصوص اگر زن نتواند در کنار مرد احساس امنيت رواني نمايد يا ارتباطهاي جنسي را نقاط ضعف وبر خوردهاي حيواني شوهر خود تفسير نمايد, بخش اعظم احساسهاي جنسي او سرکوب شده, درد آور تلقي مي شود واو را به سرد مزاجي مي کشاند. در حاليکه پذيرش نياز جنسي از سوي زن بطرزي حيرت آور او را لذت جو مي نمايد بطوريکه بسهولت گوي سبقت را از مردان مي ربايد. پديده ارگاسم(اوج لذت جنسي که در مرد مقارن با انزال است) در زن مکرر وبسيار شديدتر از مرد است و آرامشي عميقتر  را به دنبال دارد.

 

نقد ديدگاهها
ـ تعيين معيار صحت وسقم: براي نقد ديدگاههاي مختلف وبراي تشخيص صحت وسقم يک موضوع، همواره نياز به يک معيار است اما تعيين معياري همه پسند بحث برانگيز مي باشد.دراينجاچند معيار به بحث كشانده مي شوند.

عرف: آنچه در بادي امر بنظر مي رسد آن است که بهترين معيار عرف است  و در تعريف معيار عرف هم گفته مي شود هرآنچه که بين مردم رايج و مرسوم است نشانه صحت وهر آنچه که مورد پذيرش آنها نيست نشانه سقم است. اين همواره بحثي جنجالي را بين گروههاي مختلف در پي داشته است. با اين وجود آنچه که ترديدي در آن وجود ندارد اين است که انسان يا مجموعه انسانها در شناخت ناقص هستند وهرگز عقل کل نيستند تا همواره بين شناخت ونظر آنها, وحقيقت انطباق وجود داشته باشد.

حقيقت آنچه را گويند كه مستقل از انسانها هستي دارد و اعتبار خود را از انسانها نمي گيرد. در مقابل آن واقعيت همان چيزي است که ميان مردم وجود دارد ولزوماً با حقيقت يکي نيست. مسلماً عالم غير مادي, پديده هاي فيزيکي, فرايندهاي زيستي, قوانين الهي وامثال آن اعتبار خود را از نظر مردم نمي گيرند اما شناخت مردم از اين امور واقعيتهاي جامعه است که البته تضميني براي تطبيق با حقيقت هم ندارد. اين حتي در مورد قوانين اجتماعي هم صادق است وبهترين قوانين اجتماعي مربوط به هر جامعه خاص، حقيقتي است که عقل ناقص انساني با اجماع نظر(يعني عرف) قدرت کافي براي دستيابي به آن نخواهد داشت. اين حقيقت يعني بهترين قوانين وآنچه بايد باشد، گرچه از طريق عرف دست نيافتني است اما بصورت واقعيتي جاري بين انسانها وجود دارد.

تفاوت ميان حقيقت و واقعيت اظهار مي دارد آنچه هست يا بايد باشد با آنچه مردم مي پندارند، متفاوت است. با اينحال بايد توجه داشت که صحت ورضايت دو مقوله جدا از همند. در يک اجتماع, گرچه ممکن است عرف ونظر مردم نشانه صحت و حقيقت نباشد اما از نظر جمعي مبين رضايت است.

بدين ترتيب مي توان نتيجه گرفت که عرف نمي تواند معيار صحت وسقم باشد نه به اين معني که عرف هميشه اشتباه مي کند بلکه بدين معني که عرف قدرت، صلاحيت واصالت لازم براي معيار صحت و سقم بودن را ندارد. نمونه هاي بارز آن بسيارند. حضرت ابراهيم به کفار هم عصر خود که به دلايل عرف اجتماع، بت مي پرستيدند اعتراض مي کند و قرآن مشرکيني راکه بر شرک خود دليل عرفي مي آورند و روش نياکان خود معرفي مي نمايند نکوهش مي نمايد. مطمئناً در اين موارد صحت عمل وجود ندارد اما رضايت عرفي موجود است. وقتي که اميرالمؤمنين هم خانه نشين مي شود مسلماً صحت عمل وجود ندارد گرچه رضايت عرفي موجود باشد. اين در موارد عديده در مقياسهاي اجتماعي هم صادق است. اگر در جامعه اي همجنس بازي رواج يابد همچنانکه در قوم لوط اتفاق افتاد, يا دزدي, رشوه خواري, ظلم, جنايت, قتل, زنده به گور کردن دختران و جز آن شيوع يابد ولو آنکه رضايت عرفي وجمعي هم وجود داشته باشد بر خلاف معتقدان به اخلاق نسبي, اين نشانه صحت عمل وتجويز آن نخواهد بود. اين مهم است که توجه شود ارزشها وضدارزشها در جوامع از نظر صحت, منبعث از مردم نيستند اما در رضايت خاستگاه مردمي دارند.

باتمامي اين احوال بايد دو نکته مد نظر قرار گيرد تا مفاهيم نزديک به هم با هم مشتبه نشوند. نکته اول اينکه عرف گرچه صلاحيت تعيين معيار صحت وسقم را ندارد ولي در مسائل انساني صلاحيت تعيين مصاديق معيار را دارا مي باشد. بدون در گير شدن در پيچيدگيهاي موضوع, به اجمال ميتوان گفت که در مسائل انساني چون حقيقت مربوطه با روابط انسانها گره خورده, بر هم کنشهاي مردم، روي حقيقتها, درستيها و بايدها تاثير مي گذارند. لذا در مسائل انساني ارزشها وضد ارزشها نه در وجود بلکه در ميزان و قلت و غلظت مي توانند به عرف وابسته باشند. به بيان ديگر، حکم حقيقتي است که عرف موضوع آنرا تعيين مي کند. به عنوان مثال از نظر شرعي بازي باآلت قمار حرام است ولي مصداق آلت قمار و اينکه آلت قمار چيست, توسط عرف مشخص مي شود. از نظر اجتماعي هم نپوشيدن لباس يک ضد ارزش است اما حد پوشش ومصداق آنرا عرف تعيين مي کند. نکته دوم اينکه عدم صلاحيت عرف بعنوان معيار صحت وسقم,  مردم را از حقوق و اختيار خود مسلوب نمي کند. اگر يک انسان يا مجموعه اي از انسانها بر موضوعي اتفاق نظر داشته باشند ولو آنکه نظر آنها صائب ومنطبق بر حقيقت نباشد، تا زمانيکه آثار اجتماعي وتصرف در حقوق ديگران را به همراه نداشته باشد، مجري ومحق است و هيچکس حق اعمال نظر برآن را ندارد. بدين لحاظ کسي يا کساني که در جمع خود ودر خفا (به گونه اي که آثار سوء اجتماعي آن محذوف باشد) مشروب مي خورند، زناء مي کنند، يا همديگر را هتک مي نمايند, اگر چه عملي ضد ارزشي وسقم انجام مي دهند وبه خود ظلم مي کنند, کسي نمي تواند اين حق واختيار را از آنها بگيرد واجازه تجسس هم ندارد. تمامي جرائم اجتماعي وقتي تحقق مي يابند که آثار سوء آن به اجتماعي که آن عمل را نمي پذير ند _ولو اينکه اين اجتماع يک نفر باشد که تحت ظلم قرار گرفته است_ منتقل شود. حتي در مورد ايمان وکفر هم اين مطلب صادق است و در پذيرش دين هيچ اکراه وتحميلي نيست ولو آنکه دينداري حقيقت باشد اما اين تا زماني صادق است که آثار سوء اجتماعي وتصرف در اجتماع را به دنبال نداشته باشد وتفتيش عقايد هم جايز نيست. لذا هرگز نمي توان از عدم صلاحيت انسان يا اجتماع انسانها بعنوان معيار صحت وسقم، حقوق و اختيار فردي يا اجتماعي آنها را انکار کرد وزير سؤال برد. اين اعتبار دموکراسي و قلمرو آن را تبيين مي کند. اميرالمؤمنين در دوران خانه نشيني با وجود هم راُيي اکثريت برانحراف از حقيقت خود را بر آنها تحميل واجبار نکرد ولو آنکه ممکن بود به ضرب شمشير پيروز شود تا آنكه پس ازخليفه سوم با درخواست توده مردم خلافت را پذيرفت ودر اين مدت فقط سعي کرد انحراف را  به مردم نشان دهد. امامان معصوم  ديگر هم که گهگاهي قدرت شمشير مي يافتند بخصوص پس از زوال دولت بني اميه، به علت نبود تصور عمومي وعرفي از حقانيت آنها، خود را بر آنها تحميل نکردند ولي هيچگاه از بيان حقيقت وحقانيت خود وانحراف مردم خودداري ننمودند.

عدالت: آنچه بسيار بيشتر از عرف براي معيار بودن صحت وسقم در مسائل انساني، اصالت وصلاحيت دارد، عدالت است وآن يعني تقسيم امور ميان انسانها به تبع ظرفيت آنها. عدالت بقدري اهميت دارد که در تشيع به عنوان اصل دوم دين در آمده است. با آنکه اعتقاد به توحيد، عدالت را نيز در بر مي گيرد اما عدل از آن منفک شده است. بر خلاف عده اي که اصالت را از عدالت مي گيرند و اظهار مي دارند عدالت همان کاري است که خداوند انجام مي دهد، در شيعه حتي افعال خداوند با معيار عدالت سنجيده مي شود تا اثبات شود خداوند هرگز ظلم نمي کند. عدالت ايجاب مي نمايد که بر اساس ظرفيت وتواناييهاي افراد از آنها انتظاروجود داشته باشد. مثلاً تحميل کارهاي سنگين جسماني بر زنان ظلم لست.

افراد در اجتماع، ضعفها وتوانمنديهاي مختلفي دارند وبر اساس همان وظيفه مي يابند وبر اساس همان مزايايي جدا واختصاصي دارندوطبيعتاً ارزش کار مشاغل مختلف اقتصادي با هم فرق مي کند واين تفاوت, عين عدالت است. با اين وجود عدالت در حقوق اجتماعي(نه توانمنديها) به قسط تبديل مي شود واعضاي يک اجتماع در قبال هم, هم حقوقند: حق استفاده از شهر, فضاهاي سبز و انواع تسهيلات فرهنگي وتفريحي براي آنها يکسان است ودر راُي گيري عمومي حق راُي برابر دارند ودر امکانات عمومي سهم همسان دارند واز انفال به يک اندازه بهره مندند. غنايم جنگي به مساوات ميان سربازان تقسيم مي شود و افراد در اموال عمومي وبيت المال حق سهام برابر دارند. اميرالمؤمنين که در عدالت زبانزد عام وخاص بود، طلحه وزبير را در تقسيم اينچنيني بيت المال آزرد وخود از فرش بهارستان دربار ايران سهم به تساوي برد. قسط ايجاب مي کند که حقوق اجتماعي براي همه با وجود تفاوت در ضعفها وتواناييهاي افراد برابر باشد وهرگز نمي توان ضعفها وکمبودها  يا تواناييهاي يک نفر را بار ديگري کرد.

اصالت عدالت وحق پذيري در برابر عرف واکثريت مردم مؤکد است. هرگز کثرت ظواهر وداد وبيداد وافتخارات مجازي نمي تواند حق را تغييردهد. در جنگ جمل وقتي مردي سر در گم حيرت خود را به اميرالمؤمنين اظهار داشت وگفت  نمي تواند تشخيص دهد حق با کيست زيرا حضرت امير از يک طرف وطلحه وزبير از طرف ديگر همگي اصحاب پيامبر(ص) وداراي قدر ومنزلت بالابوده اند، اميرالمؤمنين حق را به خود نداد بلکه معيار حق را معرفي فرمود و تشخيص را به او سپرد در حاليکه علي مع الحق والحق مع علي. مردم گرچه محترم وصاحب حقوق مختص به خودند ولي معيار تشخيص صحت وسقم  نيستند: کن في الناس ولا تکون معهم .

ـ بررسي ديدگاهها: اکنون با داشتن معيار عدالت مي توان صحت وسقم ديدگاههاي مختلف را سنجيد. در اين ميان بايد ديد که در ديدگاههاي مختلف، عدالت وقسط در مورد زن ومرد و حقوق و وظايف آنهارعايت شده است يا خير، تا پس از آن بتوان صحت وسقم ديدگاهها راتعيين نمود.

ديدگاه شرعي: با توجه در احکام ازدواج دائم، مي توان حقوق و وظايف زن ومرد را در قبال يکديگر مشخص کرد:

(1) زني که عقد دائمي شده نبايد بدون اجازه شوهر از خانه بيرون رود وبايد خود را براي هر لذتي که او مي خواهد تسليم نمايد و بدون عذر شرعي از نزديکي کردن او جلوگيري نکند و اگر در اينها از شوهر اطاعت کند، تهيه غذا و لباس ومنزل او و لوازم ديگريکه در کتب ذکر شده بر شوهر واجب است واگر تهيه نکند چه توانايي داشته باشد يا نداشته باشد، مديون زن است.

آنچه جالب است اينکه زن در ازدواج دائم وظيفه تمکين دارد ودر قبال اين وظيفه حق نفقه مي يابد و وظيفه تمکين است که بر مرد وظيفه پرداخت نفقه را وارد مي سازد. اين بخوبي از حکم زير نيز استخراج مي شود علاوه بر آنکه مشخص مي نمايد عقد ازدواج دائم بخودي خود وظيفه تمکين را بر زن واجب مي سازد:

(2) اگر زن در کارهاييکه در مسئله پيش گفته شد اطاعت شوهر را نکند گناهکار است وحق غذا ولباس و منزل وهمخوابي ندارد ولي مهر او از بين نمي رود.

آنچه مهم است توجه شود اينکه وظيفه تمکين دو بخش عمده دارد: 1- عدم جواز خروج از منزل بدون اجازه شوهر2- عدم جواز پيشگيري از لذت  جويي جنسي مشروع مرد. با دقت در احکام ازدواج موقت چنين استنباط مي شود که بطور عمده بخش اول تمکين حق نفقه را ايجاد مي نمايد:

(3) زني که صيغه شده مي تواند بدون اجازه شوهر از خانه بيرون برود ولي اگر بواسطه بيرون رفتن حق شوهر از بين مي رود،  بيرون رفتن او حرام است .

(4) زني که صيغه شده اگر چه آبستن شود حق خرجي ندارد .

بدين ترتيب وظيفه تمکين زن(وبطور عمده بخش اول آن) وظيفه نفقه را در مرد ايجاد مي نمايد.

وظيفه ديگري که مرد در هر دو نوع ازدواج تقبل مي کند، پرداخت مهريه است. در قبال آن مرد بر زن حق تحصين مي يابد. زن پس از ازدواج دائم يا موقت حق طلاق ندارد وتا زمان اعتبار ازدواج نمي تواند در همان زمان با مرد ديگري ازدواج نمايد و به عبارتي در حصن وانحصار مرد در مي آيد. در حاليکه مرد بهيچوجه به انحصار زن در نمي آيد و مي تواند در همان حال با زن ديگري ازدواج نمايد و اختيار دارد زن خود را طلاق دهد. حق تحصين براي مرد حق مهريه را براي زن ايجاد مي نمايد. از آنجا که در هيچيک از انواع ازدواج در اسلام وظيفه تحصين براي زن محذوف نمي باشد، هيچ نوعي از ازدواج نيز بدون پرداخت مهريه در اسلام وجود ندارد. ازدواج از نوع هبه هم جز براي پيامبر(ص) براي کس ديگري تجويز نشد. مهريه در قبال حق تحصين در حکم زير نيز واضح است:

(5) اگر زن مهر خود را به شوهر صلح کند که زن ديگر نگيرد ، احتياط واجب آن است که زن مهر را نگيرد وشوهر هم با زن ديگر ازدواج نکند .

بذل مهريه به شرط انحصار شوهر به خود از سوي زن، تلاشي براي تحصين مرد است. اگر چه تحصين کامل مرد براي زن مقدور نيست اما اين بذل بيش از حد در قبال تحصين ناقص قادر است بدون رضايت مرد او را از تعدد زوجات منع نمايد. از طرفي با وجوديکه زن حق طلاق ندارد اما وجود طلاق خلع وحتي طلاق مبارات حق طلاق را براي او در قبال بذل مهريه وبارضايت شوهر ايجاد مي نمايد و اين خود به نوعي نشان مي دهد که مهريه در قبال حق تحصين است. با مراجعه مجدد به حکم (2) معلوم مي شود که در صورت عدم تمکين زن، تحصين او از بين نمي رود ولذا حق مهريه همچنان محفوظ است.

در اين ميان آنچه جالب توجه است اينکه نياز جنسي زن به همراه نياز جنسي  مرد معتبر بوده وپذيرفته شده است:

(6) شوهر نمي تواند بيش از چهار ماه نزديکي با عيال دائمي خود را  ترک کند.

(7) شوهر بيش از چهار ماه نبايد نزديکي با متعه خود را ترک کند .

نياز جنسي مرد هم اعتبارلازم را دارد و براي ازدواج دائم در حکم (1) وبراي ازدواج موقت در حکم (3) آمده است. نيز يک نکته قابل توجه اينکه در ازدواج دائم، هم نياز هاي جنسي مرد وهم نيازهاي جنسي زن عميق تر ديده شده است بطوريکه زن حق همخوابي که براي او تواُم بالذت جنسي است ومرد حق تماس وحضور بيشتر با زن مي يابد. اين خود تأکيد مي نمايد که حق نفقه زن در ازدواج دائم بيشتر در مورد بخش اول وظيفه تمکين او مي باشد وبخش دوم تمکين بيشتر مبين نيازهاي جنسي مرد است که در عوض، نيازهاي جنسي زن نيز معتبر مي شود. بعلاوه با مقايسه دو حکم (1) و(2) استنباط مي شود که باوجود انتساب حق نفقه به وظيفه تمکين ، در صورت عدم تمکين زن چون نيازهاي جنسي مرد ارضاء نمي شود علاوه بر رفع وجوب نفقه، زن حق همخوابي را نيز از دست مي دهد بدين معني که حق نفقه بيشتر در قبال بخش اول وظيفه تمکين است ودر صورت عدم تمکين و برآورده نشدن نيازهاي جنسي مرد از سوي زن ، بجز حق نفقه از ارضاي نيازهاي جنسي خود نيز محروم مي شود. طبيعتاً اگر بطور کلي ازآميزش با مرد سر باز زند از حق آميزش نيز محروم مي شود، چيزيکه خود نيز با پيشگيري از آميزش مرد به دنبال آن بوده است. از جهت ديگر نيز مي توان نشان داد حق تمکين زن بطور عمده به بخش اول وظيفه تمکين او بر مي گردد. به حکم زير از ازدواج دائم توجه شود:

(8) زني که از شوهر اطاعت مي کند، اگر مطالبه خرجي کند وشوهر ندهد مي تواند در هر روز به اندازه خرجي آنروز بدون اجازه از مال او بردارد واگر ممکن نيست چنانچه ناچار باشد که معاش خود راتهيه کند، در موقعي که مشغول تهيه معاش است اطاعت شوهر بر او واجب نيست.

زني که مشغول تهيه معاش است به احتمال زياد مجبور است از خانه خارج شود ودر آن زمان خروج اومنوط به اجازه شوهر نيست ودر آن زمان مطمئناً نمي تواند به نيازهاي جنسي مرد پاسخ دهد. با اين وجود وقتي از تحصيل معاش برگشت, اطاعت از شوهر بر او واجب است و بايد نيازهاي جنسي او را پاسخ دهد. مي توان استنباط کرد که حق خروج از خانه براي تاُمين نفقه است وبا اينکه زن در اين موقع جواز خروج از خانه را بدون اجازه شوهر مي يابد، همچون زن متعه از اجابت نيازهاي جنسي مرد معاف نمي شود ولذا نفقه را کمتر مي توان به اجابت مستقيم نيازهاي جنسي مرد نسبت داد. نيازهاي جنسي مرد در قبال نيازهاي جنسي زن رنگ منطقي تري بخود مي گيرد. در ازدواج موقت هم که نيازهاي جنسي مرد خفيف تر ميشود، زن حق همخوابي را به عنوان يکي از مصاديق نيازهاي جنسي خود از دست ميدهد:

(9) زني که صيغه شده حق همخوابي ندارد و از شوهر ارث نمي برد و شوهر هم از او ارث نمي برد.

 

  اکنون مي توان با معيار عدالت ونفي تبعيض، تمام حقوق و وظايف زن ومرد را در قبال يکديگر از نظر اسلام بررسي کرد. اسلام تحصين زن را در قبال پرداخت مهريه ودر ازدواج دائم, تمکين زن را در قبال پرداخت نفقه مطرح کرده است ودر هر دو نوع ازدواج نيازهاي جنسي زن و مرد را هم مد نظر قرار داده و وظيفه کرده است. هر دو نوع ازدواج، شراکتي کاملاً عادلانه ودو طرفه ميان زن و مرد است وانتخاب تجرد يا هر نوع ازدواج از سوي آنها کاملا اختياري است. علاوه بر آنکه در هر دو نوع ازدواج شرايط برابر وعدالت ملحوظ شده است، نيازهاي زن و مرد هم مد نظرقرار گرفته است.

باتوجه به آنکه ماهيت تحريکات جنسي مرد بيشتر از نوع حسي است و تحريکات حسي در هر مکان و زمان امکان وقوع دارند، دوره تناوب نياز ارتباطي او با زن کوتاهتر است. در مقابل ماهيت تحريکات جنسي زن بيشتر جسمي است که از ملامسه و ملاعبه جسمي حاصل مي شود وپس از وقوع تحريک جنسي مرد و تمايل مرد به زن, زن از نظر جسمي تحريک شده وبه اندازه مردي که با تحريکات حسي به ارتباط جنسي راغب شده وحتي بيش از او ميل به آميزش مي يابد. در اين ارتباط دو طرفه مضرترين کار در مور د زن اين است که مرد او را در حالت تحريک شده به علل مختلف از جمله انزال زود رس رها کند ونتواند ميل جنسي تحريک شده او را پاسخ دهد. بايد توجه داشت که ماهيت تحريکات مرد هرگز به معني عميق تر بودن لذت جنسي او نيست. تحريکات مردانه فقط او را براي شروع وپيشنهاد ارتباط جنسي آماده مي کند اما در اين ميان سهم زن از لذت جنسي بيشتر است به شرط آنکه ارتباط جنسي صحيح وکامل باشد وتحريکات جسماني زن انجام گرفته باشد.

نكته قابل ذكر ديگر اينكه علاوه بر تحريكات حسي وجسمي, نوع ديگري از تحريکات جنسي وجود دارد كه تحريکات داخلي اعضاي تناسلي زن ومرد در نتيجه ترشحات داخلي وهورمونهاست. اين نوع تحريک را مي توان از نوع تحريکات جسمي در نظر گرفت که اعضاي جنسي داخلي بدن را دستخوش تحول مي نمايند. به هر حال اين تحريک که تقريباً مستقل از حضور جنس مخالف است، در دوره هاي طولاني تر عدم ارضاي جنسي ولو بدون  تحريکات خارجي حسي _جسمي در زن و مرد، ميل جنسي را ايجاد مي نمايد که در مرد بطور طبيعي در حالت احتلام اطفاء مي شود. اين تحريک داخلي در زن هم وجود دارد ودر ازدواج دائم يا موقت براي زن هم حق آميزش قرار داده شده است تا اگر به هر دليلي مرد از زن کناره گيري کرد و او تحريک جسمي نشد تحريکات جنسي دروني او که در او ميل جنسي مي آفريند, بدون توجه نماند.

نيز بايد توجه داشت که در هيچيک از انواع ازدواج، زن حق طلاق نمي يابد گرچه هيچگاه هم حق مهريه حذف نمي شود. با اينکه زن مي تواند با بذل مهريه بطور ناقص مرد را به حصن خود در آورد و او را از تعدد زوجات منع نمايد، نيز با پيشنهاد طلاق خلع وجلب رضايت شوهر از او جدا شود, هرگز نمي تواند بدون رضايت شوهر حصن خود را بر هم بزند واز او طلاق بگيرد. شکستن حصن بدون رضايت مرد با روحيه تصاحب ومردانگي مرد تضاد دارد با اين وجود مرد در قبال اين نياز هزينه آنرا مي دهد ومهريه را بر ذمه مي گيرد گرچه طلاق خلع يا مبارات براي زن نوعي جلب رضايت مرد است.

ديدگاه فمينيستي: قطب فمينيستي مطلق واقع در بين دو قطب مرد سالارانه مطلق و زن سالارانه مطلق شرايط را به تساوي تقسيم نموده است. در اين قطب زن ومرد هر دو انسانند با نيازهاي مشترک که هر کدام مخارج خود را بر عهده مي گيرند وهر دو مستقل براي ارضاي نيازهاي مشترک عاطفي _جنسي خود با هم ازدواج مي نمايند و از آن پس هر دو به هم منحصر مي شوند واز تعدد زوجات اجتناب مي نمايند در حاليکه هر دو حق طلاق دارند. مرد وظيفه پرداخت مهريه ونفقه وزن وظيفه تمکين وتحصين ندارد. کارهاي مشترک از جمله کار خانه را بين خود تقسيم مي نمايند. شرايط کاملاً برابر وحقوق هر دو مساوي است.

ديدگاه عرف: در بررسي ديدگاه عرف, گرچه هويت مشخصي ندارد اما بايد گفت به نوعي ناخواسته زن سالارانه است وشرايط به نفع زنان سنگين شده است. وظيفه پرداخت مهريه ونفقه سنگين تر و از طرفي وظيفه تمکين وتحصين براي زن سبکتر شده است. زن موظف به کسب جواز خروج از خانه از شوهر نيست. در شرايط ازدواج براي او در مواردي حق طلاق قائل شده اند از جمله زماني که مرد به تعدد زوجات روي مي آورد و حتي طلاق از نوع خلع نيست. حق طلاق مرد را محدود کرده اند وشرايط سنگيني رادر صورت طلاق زن علاوه بر مهريه تحميل کرده اند. حد نفقه به کل هزينه هاي زندگي تعميم يافته است. البته زن وظيفه تاُمين جهيزيه, خانه داري و مراقبت از فرزندان کوچک را بر عهده دارد بااين وجود تاُمين نيازهاي خانواده در خارج خانه از جمله خريد از بازار غالباً بر عهده مرد است. زنان با حفظ تمام مزاياي خود به مشاغل خارج خانه راغب شده اند ودر امر خانه داري و مراقبت از فرزندان، مردان را سهيم مي دارند. بعلاوه درآمد حاصل از مشاغل آنها غالباً صرف هزينه هاي شخصي آنها ونه خانواده مي شود و معمولاً بصورت يک درآمد اضافي ديده مي شود که حق زن است ومرد در آن سهمي ندارد.

 

همچنين ديدگاههاي ديگر در مورد خانواده قابل بررسي اند. جالب توجه اين است که در طيف ديدگاهها, ازدواج دائم در اسلام به قطب مرد سالارانه وازدواج موقت در اسلام به قطب فمينيستي نزديکتر است. قطب مرد سالارانه مطلق به وضوح ناعادلانه است وبسياري از شرايط را به نفع مرد رقم زده است.

ـ گزينش ديدگاهها: اکنون بايد ديد که کدام  ديدگاه مناسبتر است. قطعاً ديدگاه مرد سالارانه يا زن سالارانه که در آن شرايط, نابرابر وظالمانه باشد و وظايف زن يا مرد با حقوق او سازگاري نداشته باشد نامناسب است. با اين وجود پذيرش شرايط نابرابر بارضايت وتوافق طرفين از مشکلات آتي مي کاهد. وقتي شرايط برابر باشد انتخاب نوع ازدواج وچگونگي تقسيم شرايط برابر وچگونگي انتساب وظايف ودريافت حقوق به روحيه طرفين بستگي دارد. مرداني که ميل جنسي زياد و از همه مهمتر روحيه تصاحب دارند مي توانند با زناني ازدواج نمايند که نوع تقسيم وظايف و حقوق موجود در ازدواج دائم را پذيرفته اند. مردان وزناني که به استقلال خود اهميت مي دهند و نمي خواهند بار يکديگر باشند مي توانند ازدواج موقت را با مدت زمان دلخواه در پيش گيرند. کساني که به شرايط برابر ونوع حقوق مساوي و همسان قائلند، مي توانندتوأم با عقد صيغه موقت، شرايط حصن ومهريه را متعادل نمايند. بايد خاطر نشان کرد که نوع ازدواج کاملاً به تمايلات زوجين بستگي دارد. ازدواج موقت با وجود نا مرسوم بودن, بهيچوجه ازدواج درجه دوم نيست ونبايد به آن با ديده تحقير نگريست وآنچنانکه منقول است امام هفتم شيعيان اصولاً زن دائم نداشته است.

 

اخلاق
ـ عدالت وفرهنگ: با آنکه تمايلات وتوانمنديهاي افراد در اجتماع متفاوت است, عدالت ايجاب مي نمايد که ارزش کار و هزينه نيازهاي آنها متفاوت بماند. هر چند قسط ايجاب مي نمايد که همگي در حقوق اجتماعي عمومي سهم برابر داشته باشند. عدالت هرگز اجازه نمي دهد ضعف وتواناييها وتمايلات  يک نفر(گرچه در او وجود دارد) بر ديگري تحميل شود وشرايط قسط را بر هم زند. نمونه هاي آن بسيارند: هرگز نمي توان گفت چون مردان مي توانند کارهاي سنگين بدني را انجام دهند پس اين وظيفه اجتماعي آنها در قبال زنان است وبايد بدون مزد آنرا براي زنان انجام دهند. هرگز نمي توان گفت چون توده زنان نمي توانند در آمد اقتصادي داشته باشند مي توان بدون مزد آنها را سربار مردان کرد. هرگز نمي توان گفت چون توده زنان ضعيفند بايد هر کار ساده اي از جمله خانه داري را بدون مزد انجام دهند واستثمار شوند. هرگز نمي توان گفت اگر زن در ازدواج دائم صاحب در آمد است بايد از حق نفقه خود محروم شود وبدون مزد تمکين دهد. هرگز نمي توان گفت چون مردان اميال جنسي حسي دارند بايد بدون مزد زنان را در خانه حبس نمايند. هرگز نمي توان گفت به علت قوانين ارث يا هر علت ديگر زنان بايد بدون دريافت مزد به حصن مرد درآيند. هرگز نمي توان گفت چون زنان نمي توانند تعدد همسر داشته باشند بايد اين امکان وتوانايي را از مردان هم گرفت. هرگز نمي توان گفت چون زن پس از طلاق قدرت استقلال ندارد, پس بايد بدون مزد, شوهر او فشار آنرا تحمل نمايد. هرگز نمي توان گفت چون زن مي تواند بچه خود را شير دهد بايد بدون مزد اينکار را انجام دهد وهرگز نمي توان گفت چون برده داري مذموم است بايد ارباب بدون دريافت مبلغ مربوطه برده را آزاد نمايد. اصولاً نمي توان محدوديتها, ضعفها, تمايلات, نيازها, تواناييها و گناههاي يکي را به گردن ديگري انداخت وآنرا عدالت ناميد ونمي توان يکي را سربار ديگري کرد مگر آنکه هزينه آن پرداخته شود. به هر حال ديگري گناهي نکرده که بايد هزينه وتاوان آن را بپردازد وآنرا تحمل نمايد. نمي توان گفت چون از من دزدي شده حق دارم از ديگري بدزدم. اصولاً نمي توان خطا را با خطا پوشانيد. قسط در اجتماع ايجاب مي نمايد که همه از حقوق برابر برخوردار باشند وبده بستانها بين افراد جامعه بصورت درآمد وهزينه(سود و زيان _ معامله دو طرفه) باشد نه يکطرفه وفقط سود يافقط زيان. البته توازن وتعادل سود وزيان توافقي است و توافق رضايتمندانه عين عدالت است. 

ـ عواطف: نکوهش عدالت در جايي که عواطف موجود است امري شايع مي باشد. بايد خاطر نشان کرد وتاُکيد کرد که عواطف در زندگي زناشويي محوري اساسي است وبقدري اهميت دارد که اصولاً ازدواج به منظور آن تحقق مي يابد. قسمت اعظم نيازهاي عاطفي زن ومرد که نيازهاي جنسي  نيز بخشي هر چند جزئي از آن است در کنار جنس مخالف شکل مي گيرد. هيچکس نمي تواند نقش عواطف را در خانواده انکار کند واصولاً خانواده بعنوان مهمترين نهاد و خاستگاه عاطفه شناخته مي شود. عواطف ميان زن وشوهر چنان وضعي مي يابد که هر کدام همسر و همدم و يار خود را بر هر يک از نزديکترين رفيق يا خويشاوند خود وحتي اعضاي خانواده پدري ترجيح مي دهند يعني اينکه عاطفه ميان زن وشوهر اصالت مي يابد واز برکت همين عاطفه عواطف نسبت به ديگران ايجاد مي شود. عواطف به سايرين, تجلي عاطفه ميان زن وشوهر مي شود وهمه در مقابل شريک وهمسر زندگي, درجه دوم مي شوند. زن وشوهر با کشش هاي قوي عاطفي وجنسي ميان خود مي توانند بقدري همديگر را جذب نمايند که از نظر عاطفي از هر کس ديگري بي نياز شوند و در آرامشي عميق ولذت بخش که حکمت هر ازدواجي است زندگي نمايند. کشش ها, جاذبه ها, اميال و نيازهاي جنسي ميان زن و شوهر نيز بعنوان بخشي از همين نيازهاي عاطفي محسوب مي شود و مي تواند آن دو را تا حد زيادي به هم نزديک سازد و آنها مهمتر از قرابت جسماني، از قرابت روحي هم لذت ببرند. هر دو مي توانند بخوبي روح يکديگر را سيراب, آرام و سرشار از شعف نمايند. لذتهاي روحي که در قياس با لذتهاي جسماني عميق تر وپايدارترند در قرابتهاي جسماني تقويت مي شوند. وقتي که زن ومرد به هم ميل مي کنند, اين تمايلات گرچه محدود وموقت است اما عواطف را بطرز عميقي متاُثر مي سازد و نشان از پشتوانه غني تمايلات روحي مي دهد. هرگز نبايد کششهاي جنسي را پست وحيواني تعبير کرد آنچنانکه در جوامع مرد سالار مي شود ونبايد تصور کرد زن يا مرد بعنوان ابزار وآلت اطفاء شهوت ديگري آفريده شده است. اين از مقوله کشش جسماني است که روح را تغذيه مي کند زيرا جسم آلت دست روح است و روح از طريق اين ابزار عمل مي کند. جاي بسي منت است که ميل جنسي زن ومرد در اعضايي از بدن جنس مخالف قرار داده شده که محل دفع فضولات است تا زن ومرد از هيچ چيز هم بدشان نيايد وميلشان به هم تمام وکمال وبدون محدوديت و تنفر باشد.

مطمئناً همه حتي جوامع مرد سالار خواهان خلسه سکر آور خانواده هستند ولي غالباً از تمهيدات لازم غفلت مي نمايند ودقيقاً همان لازمه اي را که ممد احساسات است, براي آن مضر مي دانند. اين پندار را القاء مي کنند که عدالت وشرايط برابر جو معنوي خانواده  را تخريب مي کند وزن و مرد را رودرروي هم قرارمي دهد بجاي آنکه آنها را در کنار هم جاي دهد وابا دارند که بپذيرند عدم وجود عدالت, احساسات را مي ميراند.آنچه در اينجا اهميت دارد اينکه تاُثير شرايط نابرابر بر روي احساسات بررسي شود.

در ابتدا بجاست که خاطر نشان شود هر انساني داراي خواستها, اميال  ونيازها ي معيني است وتلاش روزانه او براي ارضاي همين خواستها ونيازهاست. ماهيت بسياري از تمايلات قالبي وماهيت برخي ديگر سيال است. تمايلات قالبي تمايلاتي هستند که ارضاي آنها مستلزم نوع وشيوه اي مشخص واز پيش تعيين شده است. نمونه هايي از آن ميل به غذا, آب, خواب, استحمام, وقرايح ذاتي مانند علاقه به نقاشي, فلسفه, رانندگي وامثال آن مي باشد. اينها تمايلاتي هستند که در حالت طبيعي قابل جايگزيني نيستند ومجراي ارضاي آنها کاناليزه وقالبي مي باشد. وقتي انسان تشنه باشد هر چه به او غذا دهند, لباس دهند, محبت كنند, فيلم سينمايي نشان دهند, يا او را  به گردش وسياحت ببرند, تشنگي او رفع نخواهد شد. مطمئناً وقتي قلب کسي درد مي کند با جراحي آپانديس, قلب او سلامت خود را باز نخواهد يافت. در مقابل، تمايلات سيال تمايلاتي هستند که قالب معيني براي ارضاء ندارند و سيالند. نياز هاي عاطفي, رفع خستگيهاي روحي, ميل به پرستش, زيبايي خواهي, ونياز به تکريم واحترام از اين مقوله اند. کسي که از نظر روحي خسته است مي تواند آنرا از طريق گردش وتفريح, مصاحبت با ديگران, بازي کردن, تماشاي فيلم سينمايي و جز آن رفع نمايد وميل به پرستش در انسان از طرق مختلف ارضاء شده است. گرچه شيوه ها وقالبهاي ارضاي اين نوع تمايلات هم ارزش نيستند اما در ارضاي نياز موُثرند. نياز هاي عاطفي نيز تمايلات سيال هستند. اظهار خطابهاي محترمانه, جملات عاشقانه, لبخند وبشاشيت چهره, تقديم يک شاخه گل, وتعارف يك ليوان شربت, قالبهاي متنوعي هستند که تمايلات قلبي شخص را آشکار مي کنند و و نياز به محبت را در ديگري ارضا مي نمايند.

بدين ترتيب هر انساني مشتمل بر انبوهي از نياز ها وتمايلات  مي باشد وبراساس همين تمايلات است که غذا مي خورد, استراحت ميکند, ازدواج مي نمايد, با ديگران ارتباط برقرار مي کند, وخدا را مي پرستد ورضايت يا نا رضايتي او در اثر ارضاء يا عدم ارضاي همين تمايلات شدت وضعف مي يابد.  نکته مهمي که خارج از اين مقال است اينکه در حالات والاي انساني, در پرستش اصيل, تمام اين تمايلات به يک نقطه همگرا مي شوند و از آن منتزع مي گردند آنچنانکه گويي تنها ميل در انسان ميل به پرستش است که از نوع تمايلات سيال بوده ودر هر لحظه به انحاء مختلف ارضاء مي شود. گذشته از اين اکثر انسانها داراي تمايلات متعدد واگرا مي باشند که هر کدام بايستي در جاي خود ارضاء شوند. ارتباط زن وشوهر نيز با يکديگر يكي از اين تمايلات در کنار ساير تمايلات مي باشد وهرگزكسي نمي تواند بگويد تمام تمايلات انسان به همسر او همگرا ومعطوف مي شوند. هر کسي به همسر خود ميل مي کند ودر کنار آن ميل, غذا مي خورد, مي خوابد, علم فرا مي گيرد و با خدا ارتباط برقرار مي کند. تمايل به همسر، تمايلي سيال نيست که ارضاي آن، شخص را از ارضاي ساير تمايلات ديگر خود بي نياز سازد. از طرفي تواناييها وظرفيت هر  انساني محدود است وشايد نتواند تمام تمايلات خود را بطور کامل ارضاء نمايد. در اينجاست که موضوع  تزاحم تمايلات, تشخيص اهم ومهم, وتصميم گيري براي هر کسي لازم مي شود. شايد کسي ترجيح دهد براي تحصيل علم, تمايلات خوراک وپوشاک خود را تقليل دهد وکسي براي ثروت اندوزي از تمايلات رفاهي و سکونت در شهر صرفنظر نمايد. هر کسي با توجه به ارزش واعتبار تمايلات خود تصميم گيري مي کند ودر اين امر هم محق است. زن ومرد با انواع تمايلات فردي خود ازدواج مي نمايند وفقط بخشي ازآنها را در ازدواج به اشتراک مي گذارند. آنها نه مي خواهند ونه شايسته است از تمايلات غير مشترک وفردي خود صرفنظر نمايند ونه سزاوار است که ارضاي تمايلات غير مشترک خود را بر دوش شريک خود بگذارند.همين موضوع تزاحم تمايلات متعدد زن ومرد است که ايجاب مي کند در زندگي مشترک شرايط برابر حاکم باشد تا هيچيك احساس خسران نکنند. تصور اينکه زن وشوهر فقط بايد به هم بپردازند واز تمام کمالات انساني ديگر خود صرفنظر نمايند تا آنکه نسل بعد را تربيت نمايند تا آنها هم بدين ترتيب ازدواج نمايند, شاعرانه وغيرواقع بينانه است وبا فلسفه آفرينش مغايرت دارد.

بنابراين عدالت در شرايط برابر يك اصل است تا در سايه آن رضايت حاصل شود واحساسات وعواطف بعنوان محور اساسي خانواده(نه محور اساسي زندگي زن و يا مرد) مجال رشد وشکوفايي بيابند وزن ومرد را از آثار مثبت خود بهره مند سازند. اگر عدالت پايه گذار رشد احساسات نباشد, اگر عواطف از مجراي عدالت نگذرد, اگر اميال وخواستهاي هر کس بجاي عدالت اصالت يابد, واگر طرفين احساس برابري در شرايط ننمايند, بطور مکرر عواطف خدشه دار مي شود وهر دو طرف ضربه مي بينند. مهم است که توجه شود, احساس رضايت مبناي تلطيف وتحريک احساسات وعواطف شخص است بويژه وقتي رضايت در مورد طرف مقابل باشد. رضايت ونارضايتي نقطه عطف ميان منطق واحساس است. احساسات گرچه در وضعيت رضايت نمو مي کند اما خود رضليت حالتي است که بدون منطق وحق پذيري ايجاد نمي شود. رضايت بر اساس احساس بندرت مي تواند تداوم يابد . اينکه شخص تصور کند هر چه مي خواهد و تمايل دارد بايد انجام شود وخود را به دست احساسات خود مي سپارد، شرايط را نابرابر وانواع نارضايتيها را ايجاد مي نمايد. تأثير سوء شرايط نابرابر بر روي احساسات وقتي که ايجاد نارضايتي کند وشخص را ازارضاي ساير تمايلات خود باز دارد، به مثابه گازي است محبوس وتحت فشار که به مجرد يافتن مجال، تخليه وحتي منفجر مي شود. البته انسانها به برکت خصلت سازگاري با محيط وشرايط با هر شرايطي هر چند نابرابر در طول ساليان متمادي کنار مي آيند وبه آن عادت  مي کنند اما اين هرگز به معناي آن نخواهد بود که زندگي سالم وبا نشاط همراه با شکوفايي کامل استعدادها وارضاي تمايلات خود داشته باشند. بايد توجه داشت که گرچه گاز محبوس به مرور زمان استحاله مي يابد وفشار خود را از دست مي دهد، اما انرژي ناشي از خود را به جسم وروح شخص نشت مي دهد وتأثيرات نامطلوب جسمي _رواني _عصبي بر جاي مي گذارد.

بايد متوجه بود که زندگي مشترک عرصه جنگ وجهاد نيست که در آن هر کس در جبهه خود سنگرگيري نمايد وسعي کند که با هر تلاشي اعم از تحميل، اجبار، احساس، فريب، سياست، يا زيرکي مواضع حساس زندگي وارتفاعات  سوق الجيشي را به نفع خود فتح نمايد وامکانات وشرايط را به سود خود سنگين سازد. قابل ترديد نيست که اگر شرايط برابر نباشد، حتي کسي که ظاهر‏‏‎اً در شرايط برتر است زيان مي بيند وعواطفي که بخاطر آن زندگي مشترک را آغاز کرده است هرگز مجال ظهور نخواهند يافت. وقتي که مرد در زمان خواستگاري به دروغ انواع وعده ووعيدها را مي دهد تا از زن پاسخ مثبت بگيرد يا زن، انواع تعريف وتمجيدها را از خود مي کند، مهريه را تا حد توان سنگين مي کند و شرايط ناعادلانه اي را با هر حربه بر مرد تحميل مي نمايد، مسلماً هر دو همان تصور جبهه جنگ را از زندگي مشترک دارند که بايد تا حد توان وبه هر قيمتي بتوان مواضع استراتژيک را فتح کرد ووزنه شرايط و امکانات را به نفع خود سنگين نمود. چنين مرد وزني طبعاً به انسانيت وحقوق انساني طرف مقابل خود اعتقاد ندارند وآنچه مي فهمند اين است که بايد تا حد امکان چون روباهي بررروي لاشه زندگي مشترک افتاد تا مبادا خود سهم کمتري برند. اين نارضايتيها وفشارهاي ناشي از شرايط نابرابر در طول زندگي امکان بروز دارند.

عرف اجتماعي موجود با آنکه حد نفقه اي بيش از حد لزوم را بر مرد واجب مي داند، به استناد احکام شرعي، خانه داري وحتي مراقبت فرزند وشير دادن نوزاد را براي زن بعنوان وظيفه چندان قبول ندارد. گويي اينها کارهايي هستند که زن خارج از حد وظيفه وبا منت انجام مي دهد. زنها مشارکت مردان را در کار خانه متوقعند اما ادعا مي کنند خريد لوازم ومايحتاج زندگي از بازار وظيفه مرد است. پرداخت هزينه هاي طلا وجواهرات، لوازم آرايشي، انواع پوشاک، مراسم وميهمانيها وامثال آن را وظيفه مسلم مردان مي دانند. بايد توجه داشت که اگر سطح توقعات از شرايط برابر برنخاسته باشد، بسهولت زندگي را تلخ وعواطف را در نطفه خفه مي کند. مرد در شرايط سخت کار مي کند وخود را فداي کار مي سازد وآنگاه که به خانه مي آيد مي بيند تازه هر آنچه کرده وظيفه او بوده ودر قبال آن زن کار خانه را خارج از حد وظيفه خود انجام داده وبر او منت مي گذارد. اين تصور که زن بيش از مرد خود را وقف زندگي مشترک کرده، يا اين تصور که مرد بيش از زن فداکاري وفعاليت مي کند ناشي از عدم شناخت صحيح وظايف زن ومرد، سطح بالاي توقعات وشرايط نابرابر است که نتايج شوم آن هر دو را مي آزارد. زن وقتي احساس مي کند مرد فقط وظيفه خود را انجام مي دهد ولي او بيش از وظيفه خود فداکاري مي نمايد، احساس مي کند در خانه به او ظلم مي شود واحساس مي کند زنان همواره بيش از مردان کار وفداکاري مي کنند. اين مي تواند او را بخصوص در شرايط بحراني که مرد از کار بيرون خسته است يا از تأمين هزينه هاي سنگين زندگي عاجز مانده، پرخاشگر ومتأثر سازد. مرد با اينکه اين همه جان مي کند، نمي تواند بفهمد چرا هنوز عقب است و نمي تواند زن خود را راضي نگهدارد. نيازي به کلام زن نيست، رفتاري از او که اين احساس را ظاهر مي سازد گويي مردانگي مرد را زير سؤال برده که چرا زن بيش از او براي خانواده تلاش مي کند. زن که اکثر اوقات خود را در خانه صرف مي کند وکار تکراري خانه روحيه اش را مي فرسايد، بدون توجه به شرايط برابر متوقع مي شود. سطح توقعي که ناشي از شرايط برابر نباشد چون ديگري را تحت فشار قرار مي دهد به ميزان زيادي عواطف را تحت تأثير قرارخواهد داد. اگر مرد يک خواسته زن را نتواند برآورد، زن فوراً تمام ايثار خود را بخاطر مي آورد و تصور مي کند در قبال تمام آنها مرد حتي يک خواسته او را هم اجابت نمي کند وبه عکس در مورد مرد هم صادق است. زني که از شوهر خود همان نوع گردنبندي را مي خواهد که در گردن رفيق همترازش ديده ومردي که خستگيهاي کار خود را در خانه بر سر زن خود خراب مي کند ومنت مي گذارد، در واقع هيچکدام به حد وحريم خود آشنا نيستند.

در اثر همين سطحي نگري ها ورفتارهاي منتزع از احساس ونه شرايط برابر وعادلانه است که زنان اظهار مي دارند پس از ازدواج، انواع تواناييها وفرصتهاي مناسب براي پيشرفت را از دست مي دهند و مردان اظهار مي دارند پس از ازدواج، محدود تر مي شوند و نمي توانند چون گذشته با دوستان خود به گردش بروند. اينها نارضايتيهايي هستند که در اثر عدم اجابت تمايلات فردي آنها بروز مي نمايد. بايد متذکرشد عواطف واحساسات به همان اندازه که لذتهاي روحي عميق را نصيب فرد مي سازند مي توانند آلام وسختيهاي روحي عميق را نيز در وي ايجاد کنند. هم لذت وهم درد ناشي از احساسات ژرف، بلاواسطه ودر ارتباط مستقيم با روح است وبصورت حضوري درک مي شود. همان عواملي که مي توانند احساساست را تحريک وشخص را شعفناک سازند، مي توانند احساسات را جريحه دار واو را متألم نمايند.

باوجود اين همه تأکيد بر عدالت وشرايط برابر نبايد انگاشت که ايثار وفداکاري در زندگي مشترک جايگاهي ندارد. گذشت وفداکاري از صفات پسنديده اخلاقي است وزندگي مشترک بدون اخلاق وصفات اخلاقي لطفي ندارد اما بايد توجه داشت: العدل يضع الامور مواضعها والجود يخرجها من جهتها والعدل سائس عام والجود عارض خاص فالعدل اشرفهما وافضلهما. اين بسيار مهم است که زن ومرد به عنوان دو انسان حريم خود را داشته باشند وبا توجه به شرايط برابر براي سطح توقعات خود مبنايي تعيين نمايند تاعواطفشان به منصه ظهور برسد. در چنين فضايي قطعاً هر دو طرف صفات اخلاقي واز جمله ايثار را زينت خود مي بينند وبدين ترتيب مي توانند هم منطق خود را ارضاء نمايند وهم احساس خود را. ايثار در معناي عملي از روي لطف(ونه وظيفه) که ايجاد توفع ومنت دراو نمي کند، عملي لذت بخش وناشي از مناعت طبع است: لئيمان از طعام لذت برند وکريمان از اطعام. ايثار بهيچوجه ايجاد توقع نمي کند و وپاداش آن همان لذت نقدي است که افراد بزرگ منش حين عمل آنرا دريافت مي دارند. کسي که ظرفيت ايثار ندارد، آنرا به طمع چيز ديگري انجام مي دهد، او را متوقع مي سازد، يا در عوض آن منت مي گذارد، اگر از ايثار خود صرفنظر نمايد زيبنده تر است.

همچنين عفو وگذشت از صفات پسنديده اخلاقي است که در هر انسان بزرگ منشي يافت مي شود. انسان جايزالخطاست واشتباه مي کند، چون همه چيز را نمي داند وسزاوار نيست اورا بخاطر اشتباههاي ناخواسته ياخطاهاي ندامت بار سرزنش کرد. با اين وجود در اينجا هم نبايد راه به خطا برد. خطاي ندامت بار با لغزشهاي عقيده اي متفاوت است. کسي که ناخواسته وسهوي سنگي به سر ديگري مي زند، باکسي که خود خواسته وعمدي چنين مي کند فرق دارد. شخص اول از کرده خود پشيمان وشخص دوم بر کرده خود مغروراست. حتي خداوند هم توبه شخصي را که از عمل خطاي خود پشيمان نيست، نمي پذيرد. خطاي تعمدي که ناشي از اعتقاد وتصميم است هر آن امکان تکرار دارد. گذشت در خطاي ناخواسته کرامت و گذشت در خطاي خود خواسته حماقت است.

بعنوان صفت اخلاقي ديگر بايد از صبر وتحمل نام برد. وقتي که مرد يا زن خارج از حريم وحقوق خود به ديگري ظلم مي کنند، صبر مصداق پيدا مي کند. بويژه وقتي سطح توقعات کنترل نشده باشد، هر کدام بيشتر احساس ظلم خواهند داشت. در اينجا هم صبر فعالانه براي دستيابي به اهداف متعالي تر ممدوح وصبر منفعلانه ناشي از ضعف وعدم جرأت مذموم است. بخصوص زنان که بيشتر تحمل مي کنند در صورتيکه ظرفيت آنرا نداشته باشند تنشهايي رابر خود مي پذيرند که به مرور زمان وبا افزايش اين تنشها وفشارهاي عصبي، بايد آثار سوء زيادي را از نظر جسماني ورواني ودر ارتباط با شوهروفرزندان واجتماع انتظار داشته باشند. اين توضيح مي دهد که چرا ناراحتيهاي عصبي در ميان زنان کشورمان يک بيماري شايع مي باشد. احساس مظلوميت ولو آنکه شخص مظلوم هم نباشد، عذاب آور است.

در انتها بايد متذکر شد که درک متقابل در مفهوم شناخت خواسته ها ونياز منديها وتمايلات طرف مقابل گرچه لازم است ولي کافي نيست. بسياري از تمايلات وتوقعات طرف مقابل ممکن است فزون خواهي باشد وارضاي تمام آنها نه در حد توان است واگر شخص را از کمالات خود بگذارد نه به صلاح است. اين جمله که چون تو مرا دوست داري  پس بايد هر کاري برايم بکني، جمله اي برخاسته از احساس ومغالطه آميز است وفقط درمقام پرستش اعتبار مي يابد. در پاسخ آن بايد به جرأت گفت من تورا دوست دارم وخيلي چيزهاي ديگر را هم دوست دارم که بايد به آنها نيز بپردازم. تزاحم وتصادم همين تمايلات دو طرف است که علاوه بر درک متقابل، حق پذيري را هم براي آنها الزام مي دارد تا بتوانند شرايط برابر را ايجاد نمايند. از آن پس صفات اخلاقي از جمله ايثار وعفو و وصبر مجال ظهور وبروز مي يابند.

 

فرزند
از نظر اجتماعي، جامعه مجموعه اي از انسانهاي مستقل باحقوق اجتماعي برابراست که اين انسانها  از بطن نهادي بنام خانواده جذب اجتماع مي شوند. اگر چه از جنبه فردي، شکوفايي عواطف محور اساسي زندگي زناشويي است ولي از جنبه اجتماعي فرزند مهمترين کارکرد خانواده مي باشد. انسان پيش از آنکه يک عنصر اجتماع شود واستقلال خود وحقوق اجتماعي خود را بدست آورد، ضرورت دارد براي آن صلاحيت يابد. دوران احراز اين صلاحيت مقارن با دوراني از زندگي انسان است که دوران کودکي ناميده مي شود. بطور متعارف نهاد خانواده با نقش تربيتي خود مسئوليت اين دوران انسان را به عهده مي گيرد. انسان در قالب کودک وبعنوان فرزند در خانواده متولد مي شود ورشد مي کند تا ظرفيت ورود به اجتماع را بيابد وبتواند با باقي انسانها سنگ برابري بزند. در اين ميان بايد توجه داشت که هر انساني در اجتماع خود مکلف به تأمين نيازهاي مربوط به خود است ونمي تواند خود را بر ديگران تحميل نمايد. با اين وجود کودک که استقلال لازم را احراز نکرده به يقين اين توانايي را ندارد ونيازمند سرپرستي و تربيت است.

 برخلاف نظر عده اي که معتقدند سرپرستي وتربيت کودک بر عهده کل اجنماع وحکومت است، منطقي است که بپذيريم مسئوليت کودک به عهده مولدين اوست. هرگز کسي نمي تواند نتايج اعمال وخواستهاي خود را بر ديگران يا اجتماع بار ووظيفه نمايد. سزاوار نيست که مسئوليت فرزند به خارج خانواده محول شود، درغير اينصورت اين خود بنوعي ازرسميت انداختن حقوق ديگران خواهد بود. به قول معروف: هر که خربزه مي خورد پاي لرزش هم مي نشيند.

بدين ترتيب فرزند وظايفي مازاد بر زن ومرد تحميل مي نمايد که بهيچوجه نمي توان آنرا در زندگي مشترک مورد اغماض قرار داد يا آنرا به حاشيه راند. با اين وجود ذکر چند نکته اهميت بسزايي دارد تا از انحرافات احتمالي ممانعت شود. نکته اول آنکه نه تنها تا پيش از ورود فرزند به محفل خانواده حقوق ووظايف مطروحه در فوق براي زن ومرد صحيح وعادلانه است بلکه حقوق و وظايف مربوطه چه از ديدگاه شرعي وچه از ديدگاه فمينيستي پس از تولد فرزند نيز همچنان به قوت خود باقي است وتنهادر اين حالت وظايفي مازاد بر زن ومرد تحميل وبين آن دو توزيع مي شود. لذا زير سؤال بردن حقوق ووظايف زن وشوهر پس از تولد فرزند محلي از اعراب ندارد. نکته دوم آنکه هر چند از نظر اجتماعي مهمترين کارکرد خانواده توليد نسل مي باشد اما هرگز تولد فرزند وظيفه اجتماعي خانواده نيست وعدم آن نمي تواند جرم اجتماعي محسوب شود. زن ومردي که خود خواسته يا ناخواسته بچه دار نمي شوند تحت همان حقوق وضوابط و وظايفند که زن وشوهرهاي بچه دار دارند وهرگز در ديدگاه شرع يا فمينيستي گفته نمي شود حقوق ووظايف مذکور درصورت بچه دار شدن است. لذا بچه دار شدن امري اختياري است نه وظيفه اجتماعي. نتيجه اينکه نه بچه دار شدن ونه بچه دار نشدن توازن حقوق و وظايف زن ومرد را در در قبال يکديگر تغيير نمي دهد وفقط در صورت بچه دار شدن، زن ومرد وظايفي مازاد در قبال فرزند(نه در قبال يکديگر) مي يابند.

قبلاً بايد خاطر نشان کرد با آنکه بچه دارشدن امري اختياري مي باشد اما لوازم پيشگيري از آبستني حتي در قشر تحصيلکرده هم چندان مطمئن نيست. با اين وجود اين هرگز وظيفه پدر ومادر را در قبال پذيرش مسئوليت فرزند مرتفع نمي کند وسرپرستي وتربيت كسي که هيچگاه با اراده خود متولد نمي شود، همچنان بر عهده والدين آنها باقي خواهد ماند. فرزند خود خواسته باشد يا ناخواسته، وظايفي را بر والدين خود بار مي کند که بايد ميان آن دو عادلانه توزيع شود. در اينجا ديدگاههاي مختلف را بررسي مي کنيم.

از ديدگاه شرعي بچه دار شدن امري اختياري است که اختيار آن  به مرد واگذار شده است. سست ترين دليل براي آن اين است که مرد مي تواند در حين آميزش، از رسيدن ترشحات جنسي خود به رحم زن پيشگيري نمايد بدون آنکه حقي از حقوق زن را در ازدواج دائم يا موقت تضييع نمايد ونيز مي تواند در حين آميزش نطفه خود را در رحم زن بريزد بدون آنکه زن حق پيشگيري وممانعت داشته باشد زيرا زن نمي تواند در ازدواج دائم يا موقت از هر گونه لذت جويي مشروع مرد پيشگيري نمايد. اختيار مرد در بچه دار شدن با حصن زن نيز منطبق است وزن بعنوان مزرعه مرد معرفي شده است.

از ديدگاه فمينيستي، بچه دار شدن امري اختياري است که تحقق آن به زن وشوهر بستگي دارد. حتي در مورد فرزند ناخواسته، چون ارتباطهاي جنسي بارضايت طرفين بوده ويکطرفه نيست، فرزند محصول رضايت هم پدر وهم مادر است بعلاوه که زن ومرد هردو مجازبه پيشگيري از آبستني  هستند.

اين تفاوت در ديدگاهها، توازن وظايف زن ومرد را در قبال فرزند متغيير مي سازد. فرزند سه مرحله عمده جنيني، نوزادي وکودکي را طي مي کند تا هويت اجتماعي بالغين را بيابد. گفته شده است که فرزند پس از چهارده سالگي وزير و مشاور والدين است؛آنجنانكه گويي يک آدم بزرگ است. خط سير انتقال فرزند از حالت تابعيت به حالت استقلال است که وظايف پدر ومادر را در قبال او رقم مي زند. مراحل حالت تابعيت فرزند قابل بررسي است.

آبستني وزايمان: اين مرحله وظيفه اي است که منحصراً به زن تحميل مي شود. با اين وجود بايد مد نظر داشت که اين وظيفه اي زمان بر نيست آنچنانکه باصرف وقت شخص، او را از انجام کارهاي خود باز دارد. بعبارتي دقيق تر، آبستني نه يک وظيفه وعمل، بلکه فقط يک حالت است وجنين به مثابه يک عضو بدن و کمابيش بدون درد احساس مي شود. با اين وجود حالتي مشقت بار بويژه در اواخر دوران آن است وموجب مي شود زن در اين دوران بيش از مرد متحمل رنج شود. اين از آشکارترين تفاوتهاي زن و مرد است اما نبايد موضوع را سطحي نگريست وادعا کرد تفاوتهاي زن ومرد به تفع مردان است. بايد دانست هر جنس از نظر بيولوژيکي نقاط ضعف وقوت خاص خود را داراست.نيرومندي وضربه پذيري، دو نقطه قوت هستند که اولي در مردان ودومي در زنان بيشتر است. مردان به الماس وزنان به سرب تشبيه مي شوند. الماس بعنوان سختترين اجسام که روي همه اجسام خط مي اندازد بايک ضربه چکش مي شکند ولي سرب که از ناخن خط برمي دارد ضربه چکش را بخوبي تحمل مي کند. درباره آسيب پذيري مردان همين بس که بطور متوسط در مقابل هر 100 نطفه دختر 120 نطفه پسر منعقد مي شود، در حاليکه در مقابل 100 دختر فقط 106 پسر متولد مي شود. يعني مازاد پسران قبل از تولد يا در موقع تولد از بين مي روند و اين سير ادامه مي يابد تا اينکه دراواخرعمرانساني، تعداد زنان بيشتر از تعداد مردان مي شود. آسيبهاي جسماني مردان نيز بيشتر است وعلاوه بر آنکه آنها نسبت به ناراحتيهاي زمان تولد از جمله کمي اکسيژن آسيب پذيرترند، در تمام طول عمر خود، براي ابتلا به بيماريهاي سکته مغزي، عفونتهاي ويروسي، زخم معده واثنا عشر، لخته شدن خون در عروق وبعضي بيماريهاي رواني مستعدترند وبيماريهاي کوررنگي وهموفيلي بيماريهاي ويژه مردان هستند. حتي بايد دانست خونريزيهاي ماهانه زنان سهم بزرگي درسلامت بدني آنها دارد.

نوزاد: دوران نوزادي برخلاف دوران جنيني، وظيفه اي زمان بر را مي طلبد و آن دوران شيرخوارگي است.

كودك: دوران کودکي پس از دوران شيرخوارگي شروع مي شود وآن دوراني است که در آن سرپرستي سير نزولي وتربيت سير صعودي مي يابد. واين جايگزيني، پس از دوران مدرسه شدت مي يابد تاآنکه فرزند در سنين جواني استقلال خود را بدست آورد. اين دوران نيز همگام با دوران سرپرستي کودک، وظيفه اي زمان بر را بر والدين ديکته مي کند.

از ديدگاه شرعي تنها دوران آبستني وزايمان بر دوش زن نهاده شده است. از آن پس، زن نه وظيفه شير دادن بچه را بعهده دارد ونه وظيفه سرپرستي او را. بعلاوه توجه شود آبستني نه فعل که يک حالت است. عدالت در اين ديدگاه بوضوح مشهود است و وظايف حاصله از وجود فرزند که اختيار آن به مرد واگذار شده، بر عهده خود اوست ودر اين ميان زن حتي وظيفه شير دادن نوزاد را هم که منطبق بر ساختار زيستي اوست ندارد. او تنها  آبستني وزايمان را در تداوم حصن خود وپاسخگويي به نيازهاي جنسي مرد به عنوان يک حالت نه يک وظيفه عملي تحمل مي کند.

از ديدگاه فمينيستي، از آنجا که فرزند محصول ارتباط رضايتمندانه ودو طرفه زن ومرد است، وظايف حاصله از آن، بين آن دو به تساوي (ونه لزوماً به عدالت) تقسيم مي شود و اين تساوي، توافقي اوليه است وبه انحاء مختلف رخ مي دهد. اختيار در فعل ورضايت در تحقق فعل، به رسميت شناختن حقوق شخص ولذا منصفانه است.

در خاتمه يک موضوع که مورد حملات فراوان است بايد بررسي شود وآن توانايي اقتصادي زن در دوران بارداري است. در ازدواج موقت ودر ديدگاه فمينيستي، زن مسئول تأمين معاش خود است وحتي در زمان آبستني حق دريافت خرجي از شوهر ندارد. اشتباه از آنجاناشي مي شود که توانايي اقتصادي زن، با کار کارمندي زن مترادف انگاشته مي شود. در بخش شناخت تواناييهاي اقتصادي زن اشاره شد که تحصيل درآمد لزوماً از طريق نيروي کاري نيست. حتي اين طريقه کسب درآمد حضرت خديجه بود که از سود سرمايه معيشت مي کرد. بعلاوه کسب درآمد از طريق نيروي کار لزوماً حضوري نيست بلکه مي تواند پروژه اي باشد. حتي مشاغل حضوري نيز مي توانند ساعتي يا پاره وقت باشند. حتي مشاغل تمام وقت بصورت کارمندي، در اکثر جوامع از مزاياي مرخصي باحقوق بويژه در دوران آبستني برخوردارند وقوانين بيمه پرسنل آنها را حمايت مي کند. گذشته از اينها نبايد تصور کرد درآمد هر روز منحصر به کار آن روز است. بسياري از صاحبين مشاغل از جمله کشاورزان ومهندسين عمران در فصولي از سال (سرما وبارندگي) کار چنداني ندارند وبايد درآمد ساليانه خود راازباقي ماههاي سال پس انداز نمايند. نيز بايد توجه داشت که براي تمام افراد امکان عدم توانايي موقت انجام کار وجود دارد. بويژه که آبستني يک بيماري نيست وفقط يک حالت  محدوديت آور بخصوص در ماههاي آخر مي باشد. همچنين بايد در نظر داشت که از ديدگاه اسلامي، آبستني نوعي سرمايه گذاري مجاز براي زن است که به عوض تحمل مشقات بارداري شمرده مي شود ومي تواند حتي بدون اجازه شوهر به نوزادان ديگر شير دهد واجرت بگيرد ويادر قبال شير دادن فرزند خود مزد دريافت نمايد.

در عرف زنان شاغل، سرپرستي نوزاد به مادرزن ومادرشوهرسپرده مي شود که چندان شايسته نيست. کشورهاي فمينيستي در خود شير خوارگاههاي متعددي دارند که حضانت نوزاد را حداقل در طول روز به عهده مي گيرند. جالب است که حتي پيامبر اسلام نيز باوجود مادرودر قبال اجرت به دايه سپرده شد.

 خلاصه آنکه در ديدگاه شرعي وظايف فرزند پروري بر دوش پدر است ومادر مي تواند درقبال قبول اين وظايف مزد بگيرد. ودر ديدگاه فمينيستي وظايف فرزند پروري بر دوش پدر ومادر است وبين آن دو تقسيم مي شود.

 

آرمانگرايي
تفاوت ميان واقعيتهاي جامعه وحقيقت عادلانه موضوعي قابل تأمل است. ايده آليستي در مفهوم تخيلي بودن ونديدن واقعيتهاي موجود، مذموم واحمقانه ولي درمفهوم آرمانگرايي وتعيين روش واستراتژي براي نيل به اهداف، ممدوح  وعاقلانه بلکه فريضه است. اين اهميت دارد که مابدانيم درحال حاضر در واقعيتيم اما بايد در حقيقت باشيم. کسي که مي پندارد بايد در حقيقت باشيم و واقعيت را نمي بيند، توهم زده، وکسي که مي پندارد در واقعيت هستيم وحقيقت را نمي بيند، مضمحل درفرهنگ است. آرمانگرا کسي است که از فاصله‏‏‎واقعيت تا حقيقت شتاب گرفته است وتمام توان وظرفيت خود را بکار مي بندد تا واقعيت را بر حقيقت منطبق سازد.

بايد در نظر داشت که فرهنگ موجود درکشور ما در باب زن نگري، يک دوره انتقالي را طي مي کند. اگر به يک يا دو نسل پيش در کشور بر گرديم، آثار قوي مرد سالارانه را در خانواده مي بينيم. زناني که به ميزان زيادي استثمار مي شدند وقدرت اعتراض نداشتند. مقارن با رشد واعتلاي فمينيستي در غرب و آمريکا، پرتوهايي از آن، کشور ما را نيز در بر گرفت وبتدريج زمزمه هايي از مکاتب فمينيستي در جامعه شنيده شد اما رسوخ اين زمزمه ها در فرهنگ جامعه نه بصورتي انديشمندانه، بلکه مطابق با خصوصيت تعامل فرهنگها در هيأت التقاط بود وباحفظ فرهنگ اصيل، بصورت وصله اي بر آن درآمد. نفوذ ديدگاههاي فمينيستي در کشور، سير صعودي را طي کرد وتا بحال داشته است. طبيعي بود که بايد فرهنگ وارداتي بافرهنگ بومي به تعادل مي رسيد، با اين وجود غليان احساسات متضاد مرد سالارانه وفمينيستي نمي توانست بسهولت فروکش نمايد. زنان که از موقعيتهاي اجتماعي مناسبي برخوردار نبودند، بخصوص زنان جوان با ياري روشنفکران در تصاحب موقعيتهاي اجتماعي کوشيدند وبه انحاء مختلف در صحنه هاي اجتماع وارد شدند بدون آنکه مزاياي خانواده هاي سنتي را چندان از دست بدهند. طبيعي بود که نه فرهنگ بومي ونه فرهنگ بيگانه، مزاياي خانواده هاي سنتي را چندان به چشم نياورند ولذا نوک تيز پيکان فمينيستي متوجه آزادي وحقوق اجتماعي زنان شد و يک جانبه بر آن تاخت.

شتاب رشد اجتماعي زنان در سالهاي اخير افزايش يافته است اما تضاد بنيادي ديدگاههاي مرد سالارانه وفمينيستي بخصوص در اقشار تحصيلکرده، معضلات اجتماعي فراواني ايجاد کرده است. آمار روز افزون طلاق در همان سنين اوليه ازدواج، که در اکثر آنها با نظر مثبت زن صورت گرفته است نشان مي دهد زنان حقوق اجتماعي انساني خود را برمزاياي ازدواج سنتي ترجيح مي دهند. بخصوص در زنان تحصيلکرده، روحيه استقلال وعدم وابستگي به شوهر از جنبه هاي مختلف ازجمله مالي و اقتصادي مشهود است.

کشور ما که اکنون در دوران انتقالي از وضعيت مرد سالاري به فمينيستي است، در يک وضعيت ناثبات بسر مي برد وتفاوت فرهنگي ميان اقشار مختلف بيشتر شده است. التقاط اين فرهنگها بصورت ديدگاههاي فمينيستي باحفظ فرهنگ سنتي وبومي، درقوانين خانواده وبنام دفاع از حقوق زنان رسوخ كرده است. متأسفانه همه نمي توانند بپذيرند كه نه همه زنان خانه دارند ونه اينكه همه زنان خانه دار در حد نفقه متوقعند. اي كاش در دفاع از حقوق زنان خانه دار، بجاي باركردن زن بر شوهر، براي خانه داري مزد مشخص مي كردند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۱۹ توسط محمدرضا متین فر
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک